تبليغاتX
زمزمه هاي پاييزي
سيب سرخ حوا ... آخرين وسوسه ي موندن ما
 خواهم آمد

خواهم آمد

خواهم آمد ز فراسوی زمان

با نگاهی مبهم

با سکوتی بی رنگ

با دلی روشن از این دلتنگی

با شعوری که کپک زد دیروز

با هزاران لبخند

که درون قفس سینه لگد مال شده

آه بیچاره دلم...

روز میلاد تنم مرد انگار

عشق ، طاعون زده بر پیکر سرخش روزی

کاش می مردم و اینگونه نمی نوشیدم

زهر زجر آور عشقی ملعون

که به هر ثانیه روحم ز عذابش می سوخت

وای بر من که تو را بوییدم

ای گل سمی بی عاطفه ی مصنوعی


 مسعود اسماعیلی

MFA

|روي من كليك كني مال خودت ميشم| شعري ديگر از مسعود اسماعيلي در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  |
 يك دروغي تو...

يك دروغي تو


يك دروغي تو به پهناي شب و وسعت درياي خيال

و من از حقه ي چشمان تو آواره شدم

كاش در نطفه ي خود مي مردم

تا به دنياي غريبي كه تو در آن بودي

ره نمي پيمودم

حال من محكومم

كه خودم با لبخند

بر سر چوبه ي دار مژگان تو بميرم بانو

من شدم جوخه ي اعدام خودم

تا تو با ديدن يك حنجره ي خسته به دار

لذت مردن من را ببري .

كاش مي شد كه پس از مردن خود

لحظه اي عمق درون دل تو مي ديدم

تا بدانم كه چرا فاتحه بر نعش نگاهم خواندي .

ياد آن لحظه به خير

كه تو در آغوشم ، غزل عشق مرا مي خواندي

ياد آن خاطره آتش زده بر جان و تنم

لحظه اي را كه به شيريني ميلاد تنت شمع شدم

تا كه گرماي نفس هاي تو خاموش كند جان مرا

حال خاموش شدم

مثل شمعي كه هم اكنون سر شيريني توست

ياد آن لحظه به خير

كه ملائك همه دعوت بودند

در سراي من  ومهماني ميلاد تنت

حال مهمان تو كيست ؟؟؟

حال مهمان تو كيست ؟؟؟

چه كسي مي داند؟ چه گذشت ؟

آن زمان بين نگاه من و تو ؟

راز ها مانده در اين سينه ي تف ديده ي من

كه تو مي داني و مسعود و خدا

من دگر تاب ندارم بانو

من دگر تاب ندارم بانو

MFA
 
|روي من كليك كني مال خودت ميشم| شعري ديگر از مسعود اسماعيلي در دوشنبه شانزدهم مهر 1386  |
 تف
( اين شعر رو تقديم به دوست خوبم محمد رضا اسلامي ميكنم و اميدوارم مرهمي باشه براي دل خستش)



(( تف))

تف به آن دنیایی
که به عشق من و تو قهقهه زد
تف به آن لحظه ی پست
که تو بی خود شده از خود
و در آغوش من از عشق سخن می گفتی
تف به آن عشق که بهر تو هدر دادم من
تف به آن غیرت و مردانگی ام
که چنین خوار به پایت افتاد
تف به آن واژه ی پاک معشوق
که از آن بوی لجن می آید
تف به آن حور که پایش به زمین متعفن گره خورد
از ته دل به خودم می گویم
خاک بر لبهایم
که لبان هوست را بوسید
خاک بر حنجره ی خسته ی من
که به عمری فقط از عشق تو فریاد بر آورد و چنین خونی شد
خاک بر چشمانم
که تو را پاکترین حور خدا می دانست
تف به این ثانیه ها
که هنوز از سر عشق تو سخن می گویم
تف به من
تف به تو
تف به مایی که به مرداب کثیف دنیا
به چنین حال گرفتار شدیم .
جرم من پاکی بود
جرم من معرفتی بود که تو نشناختی اش
جرم من عشقی بود که به آغوش تو ارزان دادم
و تو امروز ز سیراب شدن
به من و عشق من و لبهایم
این چنین تف کردی .
تا کنون از بغل آینه ای رد شده ای؟
تا ببینی که پس از من به چه حد پست شدی؟
و تو اکنون ز خودت هیچ نداری جز تن
تن آلوده به افسون همان آدمها
که تو را از بغل عشق گرفتند و رهایت کردند
تف به آن آدمها
که از این آدمیت جز به حیوان نتوانند رسید
با همه بچگی ات
شاید این را تو بفهمی شاید
که لب و آغوشم
که من و خاطره ام
که من و آن همه عشقی که نثارت کردم
لکه ای خواهد بود تا ابد بر جانت
تا بدانی که چه کردی با من
منتظر باش که من می آیم
تا که شاید به سفر زنده کنم مرگت را
منتظر باش که من می آیم .
مسعود اسماعیلیMFA

(از دوستان خوبم خواهش دارم كه با نظرات ارزشمند خودشون بنده رو در مسيري كه درپيش گرفتم ياري بدن.)
|روي من كليك كني مال خودت ميشم| شعري ديگر از مسعود اسماعيلي در شنبه نهم تیر 1386  |
 اندكي فكر كنيد
و اگر من مُردم
گريه بر روي مزارم مكنيد
خاك را بر سر و صورت مزنيد
اندكي فكر كنيد :
چه كسي آمد و اكنون چه كسي بود كه رفت
اندكي فكر كنيد ، درد پنهان درون شعرش
از چه مي گفت سخن
لحظه اي درك كنيد ، جسم سردي كه به آغوش كشيدست اين خاك
و اگر بعد دو سالي سر خاكش رفتيد
غزلي از غزلش باز كنيد
ونشانش بدهيد
تا بداند كه نرفتست از ياد .
شعري از حافظ شيراز بخوانيد بر او
تا بگيرد آرام ، و بخوابد عاشق .
تا كه با پلك دو چشم سردش
بنويسد بر خاك
كه اگر من مُردم
گريه بر روي مزارم مكنيد .
MFA
مسعود اسماعيلي
|روي من كليك كني مال خودت ميشم| شعري ديگر از مسعود اسماعيلي در شنبه دوم تیر 1386  |
 موج ويرانگر
كمترين چيز كه از چهره ي تو مي خوانم

دل پاكي است كه چون تكّه ي الماس به شب مي تابد .

لحن آرام و دل دريايت

بارها روح مرا از غم و زنگار زدود

موج ويرانگر درياي نگاهت به افق

درِ گوشم غزلي زمزمه كرد ، كه به خود باليدم .

وسعت صفحه ي پر نور نگاه ذهنت

مثل يك خورشيد است

كه مرا مي خواند ، تا دل غم زده ام را سر و سامان بخشم .

تو همان كس بودي ، كه مرا فهميدي

تا در آن فهمٍ تو فهميده شوم

و تو آني هستي

كه دلٍ خسته و آرامم را

و هر آن چيز كه در اين دل بود ، ساده تقديم نگاهش كردم .

ودر اين ثانيه هاي گذرا

آخرين حرف كه من قدرت آن را دارم ،

تا كه از عمق وجودم به تو راحت بزنم

تا همين حدكه تمام شرر و شعر وجودم ، همه تقديم تو باد .

مسعود اسماعيلي MFA
|روي من كليك كني مال خودت ميشم| شعري ديگر از مسعود اسماعيلي در شنبه دوم تیر 1386  |
 بغض
يك نوايي آمد

نغمه ي ساز سفر

آسمان مي آيد

كوه را نيست تحمل در آن

عشق فرياد كشيد

همه جا ساكت شد

بغض در ناي گلويم پيچيد

سيل در اوج غرور

پيش پايش افتاد

خاك در زير نگاهش لغزيد

من به تنهايي خود پي بردم

كوله بارم ز سفر پر كردم

سوي اعماق نگاهش من عزيمت كردم

در پس وادي پيغام سكوت

آسمان گل مي كرد

شعله ي عشق نمايان تر شد

آب شوريده ي دريايي سرد

خدشه بر دل مي زد

مسعود اسماعيليMFA
|روي من كليك كني مال خودت ميشم| شعري ديگر از مسعود اسماعيلي در شنبه دوم تیر 1386  |
 سكوت
سكوتم معني شب بود

صدايم معني مبهم

دراين ابهام سرگردان

دراين فرياد بي مفهوم

چه بهترساكت و آرام

چه بهترگنگ و بي منظور

چه آسان آرزوهايم

به پشت سينه شد معدوم

مسعود اسماعيلي
MFA
|روي من كليك كني مال خودت ميشم| شعري ديگر از مسعود اسماعيلي در شنبه دوم تیر 1386  |
 عمر من
لحظه به لحظه عمرمن چون مه و بادمي رود
درعجبم كه اين چنين عمربه بادميرود

جانم اگر هدركنم پوچ به بادمي روم
پوچ اگر هدر روم پاك ز ياد مي روم

قامت خودشكسته ام سخت ز خودبريده ام
حسرت يارمي كشم درپي آن فريده ام

سينه من در اين ديار پينه عشق بسته است
ياري او كجا بود شيشه دل شكسته است

صبح به شب دعا كنم زار خدا خدا كنم
شايد اگر صدا كنم نذر دلم ادا كنم


مسعود اسماعيلي
MFA
|روي من كليك كني مال خودت ميشم| شعري ديگر از مسعود اسماعيلي در شنبه دوم تیر 1386  |
 بي سر انجام
عشق را معني كن
بي سرانجام اين جاست
كيست درپشت سياهي پنهان؟
پس آن جاده ي دور
يك تمنا پيداست
راه در پشت نگاهش معلوم
بي سرانجام اين جاست
ازسكوتت پيداست
چه روان رفتن او
آمدن آسان نيست
پلك هادرپس او مي تازند
يك سؤالي دارم:
جان كجابركف دست است ؟كجابين گلو
عشق رامعني كن
معنيش آسان است
بي سرانجام اين جاست .

مسعود اسماعيليMFA
|روي من كليك كني مال خودت ميشم| شعري ديگر از مسعود اسماعيلي در شنبه دوم تیر 1386  |
 حب علي
يا علي بعد از خدا مولا و غمخوارم تويي
شيعيان را بعد از احمد رهبري يارم تويي


يا علي نامت بود ورد زبان در هر مكان
دست گير من تويي اندر ميان انس و جان


افتخار من تويي چون جانشين احمدي
زادگاهت كعبه و از جن و انسان سر مدي


هر كه را مشكل بود نامت شود ورد زبان
چون تو يار و ياور درماندگان هستي عيان


خيبر از دستت گشايد چون نبيند همتي
برتر از بازوي قدرتمند حيدرر قدرتي


گاه شمشيري به دستت پيشتاز عالمي
در ره حق پاسدار جان و مال آدمي


مسعود اسمعيلي MFA

|روي من كليك كني مال خودت ميشم| شعري ديگر از مسعود اسماعيلي در شنبه دوم تیر 1386  |
 جان جانان علي
آتـش نـمرود بـا اذن خــدا گلـزار شد
چشم نابيناي دشمن زين سبب بيدارشد
كردابـراهيم زان پـس با خدا راز ونـيـاز
آن مكان را وحي آمدكعبه ي اسرار شد
آن بـنـا شد قبـله گاه مردمـان بـاخدا
كعبه ناميدند آن را ، بت پرستي خوار شد
سالـها بـگذشت آنـجامحكم وبـرجـاي مـاند
خانه ي حق گشت ، آنجا مركز ديـدار شد
فاطمه بـنـت اسـد بـهر عبادت بـا خدا
رفـت گرد كعبـه نـاگه ، درد او را يــار شد
گشت مستآصل كجاروي آوردزيــن مـاجـرا
بي كس و بي اقربــا دنيـا به چشمش تـار شد
وقت زايـيدن كه شدديـواركعبه بــازشد
فاطمه رفتش به داخل بسته آن ديوار شد
آمـدآن شيـر خدا بـر سطح اقليـم وجود
شد علي نـامش ، به شهرت حيدر كرار شد
نــام زيباتر ز نامش در كجا پـيـدا كنـي
آنكه نامش در جـهان تـكواژه ي ازهارشد
شدنهان درپشت پلك آن چشم زيباي علي
زين سبب مادر بسي رنجيده و غمبـار شد
رفت كودك درميان دست گرم مصطفي
چشم شيطان كور چشمش بـاز از ديدار شد



MFA مسعود اسماعيلي
|روي من كليك كني مال خودت ميشم| شعري ديگر از مسعود اسماعيلي در شنبه دوم تیر 1386  |
 سيلي
چه دلي مي خواهد !
زدن يك سيلي
به دل غم زده ي يك شاعر .
شاعري كه ازشعرش ، عطش نور خدا مي بارد
شاعري كه از صبرش ، دل خورشيد به درد افتاد‏‏‎ست
و چه انسان عجيبي بايد !
تا بفهمد او را .
همه در ظاهر اين امر به خود مي بالند ، كه چه دانا شده اند
و چه دركي دارند ، كه به اندازه ي نوشيدن يك جرعه ي آب
افق ديد نگاه شاعر
و تمناي نگاهش
همه را از بهرند .
و چه سخت است تنفس و چه سرد است هوا .
در دل آن شهري ، كه شعور شاعر
همه در بغض گلويش خفه شد
زندگي بي معناست .
و چه سخت است تنفس و چه سرد است هوا.
پس بيا تا كه نمردست تكاپوي زمان
اندكي درك كنيم
بغض نشكفته ي يك شاعر را .
مسعود اسماعيلي MFA
|روي من كليك كني مال خودت ميشم| شعري ديگر از مسعود اسماعيلي در شنبه دوم تیر 1386  |
 زندگي
زندگي شمه اي از خاطره هاي من و توست
زندگي پله ي وصل است به آن عرش بلند
اگر از ديده ي ايوب نگاهش بكني
زندگي ثانيه اي درگذر است
زندگي قلب ترك خورده ي ماست
كه به هنگام تپيدن تركش پنهان است
زندگي آرام است ، اگر از ديد ترحم به مگس خو بِكني
زندگي واژه ي درد است در اين وادي خوف
زندگي ، زنده نمودن
يد بيضا و همان روح پذيرفتن موجود گِلي از يد عيسي
انعكاسي است از آن نقطه ي پر نور ، از آن آتش طور
زندگي را به چه تعبير كنم ؟
كه دلم خسته ز خوب و بد اوست
زندگي را به چه تمثيل كنم ؟
كه خودم يك مثلِ زنده ي اين زندگي ام .
بهترين جمله كه احساس مرا مي گويد
تا كه از زندگي ام شرح دهم :
شعري از سهراب است
كه به ما مي گويد :
‌« زندگي شستن يك بشقاب است»
مسعود اسماعيلي MFA
|روي من كليك كني مال خودت ميشم| شعري ديگر از مسعود اسماعيلي در شنبه دوم تیر 1386  |
 و چه موجود غريبي است بشر
و چه موجود غريبي است بشر
وچه زيباست صداي گنجشك
اين چه حكميست كه بايد ننوشت
درد دل را به تكاپوي زمان
و چرا مي گيرند عشق را از آهو ؟
چه كسي مُهرِ فراموشي را ، بر لب چلچله زد
چه كسي مي گويد ، عشق را لعنت كن ؟
چه كسي مي گويد ، چه كسي مي شنود
چه كسي با من دلخسته از اين شهر برون مي آيد ؟
و من از گم شدن آينه ها مي شنوم
و دلم مي خواهد ، تا زِ اعماق دلم سوي تو فرياد زنم
كه در آن خاموشي ، آنكه مي گفت به من
عشق چون آتش عاشق سوز است
اگر اين بار به من مي نگريست
خوب مي ديد كه عشق از غم من سوخته است .



مسعود اسماعيلي MFA
|روي من كليك كني مال خودت ميشم| شعري ديگر از مسعود اسماعيلي در شنبه دوم تیر 1386  |
 عشق و آتش
شبي پروانه با شمعي سخن گفت بدور از چشم خلق و انجمن گفت

كه اي نـور اميــد و زندگانـــــي بگن بــر عاشق خــود مهرباني

بـه قــربانت بـگردم شمـع زيــبـا چرا پــروانــه را كري تــو تـنها

بــه دنـبال تــو مــن آواره گردم ولي من كي به فكر چاره گردم

تنم دادم به آتش مـن در اين راه براي ديــدن نــور تو اي مـاه

ولي وقتـي تو خاموشي و خوابــي نـدارم من در ا ين دنيا حسابي

چرا در شعله ي خــود اشكبــاري مـگر از بـودن من غصه داري

مسعود اسماعيلي MFA
|روي من كليك كني مال خودت ميشم| شعري ديگر از مسعود اسماعيلي در شنبه دوم تیر 1386  |
 كبوتر
آسمان سينه شكافت
يك كبوتر پر زد
با دوبال از پرعشق
به چه زيباست رسيدن به سراي ملكوت
او چه آسان به خدا نزديك است
ديده ام مملو از لمس نگاهش
سينه ام مملو ازغربت آئينه ي دستش
دل من بدرقه ي راه كبوتر بادا
اي كبوتر تو چه زيبا رفتي
اي كبوتر سفرت آسان باد .


مسعود اسماعيلي MFA
|روي من كليك كني مال خودت ميشم| شعري ديگر از مسعود اسماعيلي در شنبه دوم تیر 1386  |
 فرزانگي
صوفيان درره عشق گوش به پيمانه دهند
بهرفارق شدن ازدل ره ميخانه نهند
اگرازاين من ديـــــــــوانه سخنهاديديد
بهرعشاق بگوييدكه ديـــــــــــــــــــــوانه ترند
غم من دوري ديدارزدلدارم بـــــــود
عارفي گفــــت كه عشاق غريبانه ترند
دل كجاياركجاخنده ي مستانه كــــــــجا
آنكساني كه ره عشق ندانندفرزانه ترند
سخنــــــم درددلم بودودلم وادي عشـــق
منتظرتاكه يكي محرم ديـــــــــــوانـــه نهند
زاهدي گفت گل مهرومحبت برچين
ومپرس اينهمه بيمعرفتي سيري چند
زتمناي مگس بوي ريا مي آيد
مگسان عاشق شيريني وقندوشكرند
سينه بشكاف وزنخدان يدبيضابنما
عاشقان ره اوهمدل وموسي صفتند
مسعود اسماعيلي MFA
|روي من كليك كني مال خودت ميشم| شعري ديگر از مسعود اسماعيلي در شنبه دوم تیر 1386  |
 كوره راه
كوره راهي است و مردي عاشق
و نگاهي كه نگاهش خاموش
پرتو نور سپيد ، به سياهي زند از پشت افق
بغض نشكفته ي يك ياس سپيد
آتشي بر دل گلبرگ شقايق ها زد
در تكاپوي نگاهي ممتد
عشق ، عاشق شد از آن شور تبّسّمّ
و وجودم به نگاهش آويخت
و در آن لحظه كه خورشيد به خود مي پرداخت
اندكي از سر دلسوزي و از روي غنا
ديده بر ماه انداخت
و سپس رفت كه رفت
ماه هم از پس آن روز ، زتابش افتاد
منتظر ، سوي افق ، چشم به راه
تا بيايد خورشيد
حال من ماندم و آن راه دراز
و نگاهي كه نگاهش خاموش
و همان دفتر شعري كه پر از زمزمه ي خاطره شد .

مسعود اسماعيلي
MFA
|روي من كليك كني مال خودت ميشم| شعري ديگر از مسعود اسماعيلي در شنبه دوم تیر 1386  |
 اگر ياري....
اگر ياري بكن ياري ، مكن در عشق كم كاري
به عاشق عشق ثابت كن ، بكن قلب از قضب عاري
مگر عاشق چه بد كرده است ، زاو زارو گريــزاني
بروز عشق كردست و كشيدست اين چنيـــن خواري
كمي بـر او تآمل كن ، اگر خود جــاي او بودي
چـه آسان درك مي كردي ، تـب عشق و غم و زاري
چـه فكر اندر سرت داري ، نمي دانم ولي جـانا
شهاب سخت افكنــدي ، بــه دشت سيـنـه ام كاري
اگر ايــن سينه بشكافي ، تلاطم ميكند عشقت
اگر ايــن چـشم بـشكافي ، شود رودي ز غــم جـاري
در آخر خواهشي دارم ، و آن خواهش غمي دارد
و آن اين است كه اي ، يارا مرا يـك دم بــكن ياري

مسعود اسماعيلي MFA
|روي من كليك كني مال خودت ميشم| شعري ديگر از مسعود اسماعيلي در شنبه دوم تیر 1386  |
 كوله بار
مؤذن بانگ برمي داشت
سرود عشق از گلدسته اخلاص برمي خواست
وضويم با گل ياس خدايي ساز مي كردم
دلم از بي قراري بي تب وتاب پريشان بود
به سوي يار ميرفتم
بدون مقصدي معلوم
به صحراي دلم آواره مي گشتم
كه شايد عشق را از دور مي ديدم
واز ناي وجود خود
صدايش مي زدم اي عشق!
ولي من خستگي را با دو دستم لمس مي كردم
توان راه را در خود نمي ديدم
وجودم سخت مي لرزيد
دو پايم سخت مي لنگيد
ولي نور اميدي در افق ديدم
به خود گفتم : تو مي گويي كه آن عشق است ؟
سپس بي مكث دنبالش دويدم من وبا زاري دويدم من
دويدم تا كه عشقم را ؛ به نزد خود نگه دارم
وبا او درد دل گويم
كه شايد كوله بار غصه هايم را
سبك كردم و عاشق زندگي كردم
MFA مسعود اسماعيلي
|روي من كليك كني مال خودت ميشم| شعري ديگر از مسعود اسماعيلي در شنبه دوم تیر 1386  |
 
 
بالا
<SCRIPT language=JavaScript1.2> //Disable select-text script (IE4+, NS6+) //Exclusive permission granted to Dynamic Drive to feature script function disableselect(e){ return false } function reEnable(){ return true } //if IE4+ document.onselectstart=new Function ("return false") //if NS6 if (window.sidebar){ document.onmousedown=disableselect document.onclick=reEnable } </SCRIPT> JavaScript Codes

زمزمه هاي پاييزي