يك دروغي تو
يك دروغي تو به پهناي شب و وسعت درياي خيال
و من از حقه ي چشمان تو آواره شدم
كاش در نطفه ي خود مي مردم
تا به دنياي غريبي كه تو در آن بودي
ره نمي پيمودم
حال من محكومم
كه خودم با لبخند
بر سر چوبه ي دار مژگان تو بميرم بانو
من شدم جوخه ي اعدام خودم
تا تو با ديدن يك حنجره ي خسته به دار
لذت مردن من را ببري .
كاش مي شد كه پس از مردن خود
لحظه اي عمق درون دل تو مي ديدم
تا بدانم كه چرا فاتحه بر نعش نگاهم خواندي .
ياد آن لحظه به خير
كه تو در آغوشم ، غزل عشق مرا مي خواندي
ياد آن خاطره آتش زده بر جان و تنم
لحظه اي را كه به شيريني ميلاد تنت شمع شدم
تا كه گرماي نفس هاي تو خاموش كند جان مرا
حال خاموش شدم
مثل شمعي كه هم اكنون سر شيريني توست
ياد آن لحظه به خير
كه ملائك همه دعوت بودند
در سراي من ومهماني
ميلاد تنت
حال مهمان تو كيست ؟؟؟
حال مهمان تو كيست ؟؟؟
چه كسي مي داند؟ چه گذشت ؟
آن زمان بين نگاه من و تو ؟
راز ها مانده در اين سينه ي تف ديده ي من
كه تو مي داني و مسعود و خدا
من دگر تاب ندارم بانو
من دگر تاب ندارم بانو
MFA
|
روي من كليك كني مال خودت ميشم| شعري ديگر از
مسعود اسماعيلي در دوشنبه شانزدهم مهر 1386
|